حالا که نه...
گفته ام باید بیایی...، اوّلا حالا که نه
ثانیا شاید بسوزی پای من حالا که نه
خواستی کمتر سراغت را بگیرم مدتی
می روم اما به زودی کاملا ، حالا که نه
ثالثا گفتم همان صبحی که رفتی تا غروب
بوده چشمم خیره بر در دائما حالا که نه
اینکه عاشق باشی از راه مجازی خوب نیست
دوستت دارم به وقتش واقعا حالا که نه
گه گداری راستی با یاد من در خلوتت
هی به این عکس قدیمی زل بزن حالا که نه
مانده تنها یک نفس تا وقت بارانی شدن
آسمان ابری نمیشد سابقا حالا که نه
مهدی حبیبی
این وبلاگ، پر است از شعرهای شاعری که خود را شاعر نمی داند ولی شعرهایش را دوست دارد. برای دل خود می سراید تا شاید با شعر آرامش بیابد.