حالا که نه...

 

گفته ام باید بیایی...، اوّلا حالا که نه
ثانیا شاید بسوزی پای من حالا که نه

خواستی کمتر سراغت را بگیرم مدتی
می روم اما به زودی کاملا ، حالا که نه

ثالثا گفتم همان صبحی که رفتی تا غروب
بوده چشمم خیره بر در دائما حالا که نه

اینکه عاشق باشی از راه مجازی خوب نیست
دوستت دارم به وقتش واقعا حالا که نه

گه گداری راستی با یاد من در خلوتت
هی به این عکس قدیمی زل بزن حالا که نه

مانده تنها یک نفس تا وقت بارانی شدن
آسمان ابری نمیشد سابقا حالا که نه

 

مهدی حبیبی

حضرت احساس

 

با گم شدنت حضرت احساس ترک خورد
آماده ی رفتن که شدی یاس ترک خورد

در چشم تو غلتید دو تا دانه ی الماس
بر گونه ی من دانه ی الماس ترک خورد

تا رایحـــه ی موی تو در مزرعه پیچید
دیدم که به هنگام درو ، داس ترک خورد

غیــــر از هدفی پاک ندارم به دلم هیچ
بعد از تو ولی وجهه ی اخلاص ترک خورد

وقتی همه ی چیز منی ، بی همه چیزم
با دیدن من واژه ی افلاس ترک خورد

از طعم لبت هیچ لبی را نچشـــــاندی
لبهای تو با این همه وسواس ترک خورد

 

مهدی حبیبی

فکر تو

 

در فکر تو بودم که شبم باز بهم ریخت
آرامشم از لحظـــه ی آغاز بهم ریخت

تا بال گشودم که در آغوش تو باشم
آزادگی و قصه ی پــرواز بهم ریخت

با غصه فقط نوحه ی غم خوانده قناری
روزی که در این مخمصه ، آواز بهم ریخت

خارج زده از کوک ، چرا ساز تو امشب؟
با گریه ی من حنجره ی ساز بهم ریخت

پرداخته از اسم تو صد قافیــه ، ذهنم
هم قافیه هم قافیـــه پرداز بهم ریخت

آنقدر دلِ دربدر افتـــــاده به خاکت
تا گرد و غباری شد و اهواز بهم ریخت

 

مهدی حبیبی

کوچه بن بست

 

اطراف دلت کوچـه ی بن بست ندیدی؟
من مست غزلهای توام ،مست ندیدی؟

هرچنــــد که بر قلب تو دیوار کشیدند
اما دو سه تا پنجره هم هست ، ندیدی؟

نشنـــاختی ام تا به من افتاد نگاهت
تقصیر خودت نیست ، تهیدست ندیدی

یک پنجره ، یک توپ ، دو تا کودک گریان
آن شیشه هنوزم نشکسته ست ندیدی؟

با عشق تو هی خورد ورق صفحه ی تقویم
هی خاطره بر خاطره پیوست ، ندیدی؟

از گرمی دستــان تو تا سردی دستم
این فاصله انداره ی مرگ است ندیدی؟

 

مهدی حبیبی

کوچه بن بست

اطراف دلت کوچـه ی بن بست ندیدی؟
من مست غزلهای توام ،مست ندیدی؟

هرچنــــد که بر قلب تو دیوار کشیدند
اما دو سه تا پنجره هم هست ، ندیدی؟

نشنـــاختی ام تا به من افتاد نگاهت
تقصیر خودت نیست ، تهیدست ندیدی

یک پنجره ، یک توپ ، دو تا کودک گریان
آن شیشه هنوزم نشکسته ست ندیدی؟

با عشق تو هی خورد ورق صفحه ی تقویم
هی خاطره بر خاطره پیوست ، ندیدی؟

از گرمی دستــان تو تا سردی دستم
این فاصله انداره ی مرگ است ندیدی؟

 

مهدی حبیبی

تلگرام - اینستاگرام

 

در تلگرام و اینستاگرام منتظر حضورتان هستم.

 

تلگرام:     shere_asheghaane@

 

اینستاگرام: mehdi.habibi1986

 

با سپاس

تیر نگاهت

 

بی دغدغه و راحت و بی هیچ تلاشی

قلبم شده با تیــــــــر نگاهت متلاشی

احساس عجیبی شبی آهسته به من گفت

از پیــــــــله محالست که آسوده رهاشی

شک نیست که این مرتبه تقصیر تو بوده ست

روی دلم افتــــــــاده اگر ساده خراشی

آسان شده ام عاشقت انصـــــاف نباشد

هر ساعت و هر ثانیــــــه مشکل بتراشی

در عمق دو چشمان تو مردیست خمیــده

از اصل شدم غـــــافل و رفتم به حواشی

پیش منی و پیش تــــــــو آرام ندارم

همسایه دردم چه تو باشی چه نباشی

 

#مهدی_حبیبی

 

نه آن چیزی که باید دید...

 

نه چشم روشن خورشید اینجاست

نه حتی سایه ی تردید اینجــاست

نه می لرزد کسی با تنــــــــدبادی

نه دیگر شاخه ای از بید اینجاست

نه از دل کندنت در اضطـــــرابم

نه هیچ آثاری از تهدید اینجاست

نه آن یاری که می رنجاند مانده ست

نه این قلبی که می رنجید اینجاست

نه عاشق پیشه ای ، معشوقه ای ناز

نه عشقی قابل تمجید اینجـــــاست

نه نوری ، روزنی ، شمعی ، چراغی

نه آن چیزی که باید دید اینجاست

 

#مهدی_حبیبی

 

با آمدن پاییز...

 

با آمدن پاییـــــــــز

بــــــوی قدمت آمد

ایـــــــــــام عزاداری

ایـــــــــام غمت آمد

در قصه ی جانسوزت

یک عالمــــه غم داری

تا کرب و بلا باشـــــد

هردم تو علمـــــداری

اسطـــوره ی بی باکی

زخمــی شده ابرویت

دریای خروشـــان هم

شرمنـده شد از رویت

یاران شمـــــــــا اندک

دشمن که هزاران بود

خشکیــــــــدگی لبها

زیر ســـــر باران بود

ارباب ، شمـــــا رفتی

دنیـــــا کمرش خم شد

در کوچه ی مان هرشب

بعد از تو محـــــرم شد

 

 #مهدی_حبیبی

 

پایان عم انگیز

 

احســاس بدی دارم

انگـــــــار ولم کرده

سوزانده مرا تفریق

غــم ، مشتعلم کرده

باز این ســـر آشفته

مشغــول توهّم شد

یکبار دگـــر یک زن

در زندگی ام گم شد

یکبـــــار دگر دستی

آلـوده به خونم شد

جادوگـــــر بدجنسی

همرنگ جنــــونم شد

چشمــــــان تو افتاده

در برزخ سیـــــــگارم

تصویـــــر تو را دیدم

در هر نخ سیـــــگارم

یک قصه ی بغض آلود

تا مــردن من بس بود

پایان غــــــم انگیزش

چون روز ، مشخص بود

 

#مهدی_حبیبی

 

اسرار شب

 

یک نفر پیچیده عطرش بین گندمزار شب

خانه اش باران ولی همسایه ی دیوار شب

عاشق شیرین زبانی ، خنده اش از جنس ماه

چشمهایش چلچراغ کوچه های تار شب

در مسیر کهکشان شاید کسی پنهان شده

زخمی از دلواپسی ، دلخسته از تکرار شب

می درخشد گونه های کوچکش در آسمان

حلقه ی موهای او مشغول استثمار شب

بازهم در گوش من آهنــــگ صوتی آشنا

در سکوت سهمگین و تلخ و ناهنجار شب

یک نفر یک آسمـــان ناگفته دارد در دلش

پرده بردارد اگر یک لحظــه از اسرار شب

 

 #مهدی_حبیبی

 

همرنگ خزان

 

کاش در قصه ی عشق
فصل پائیــــــــــز نبود

همـــــــــه ی زندگی از
نسل پائیــــــــــــز نبود

شب یلـــــــدای بلند
زیرپا خش خش برگ

موقـــــع زوزه ی باد
وقت آرامـــــش برگ

آتش ســـرخ غروب
فصل خاکستر زرد

گریه ی ابر سیاه
من و یک دفتر زرد

هر مصیبت زده ای
شده همرنگ خزان

روی دامان وفــــا
لکه ی ننگ خزان

باز پر می شـــوم از
ابر و طوفان و تگرگ

مثل هر شاخه ی خشک
در سراشیبـــــــی مرگ

باتو مهتــــــــــاب دلم
رفتــــــه تا اوج سپهر

یک نفس مانده به شب
دو قـــدم مانده به مهر

 #مهدی_حبیبی

لیلی بنشین

 

لیلی بنِشین خاطـــــره ها را بشماریم

با حوصله یک شب گره ها رو بشماریم

 

اندازه ی این پنجـــــره ها دلهره دارم

تا پیش منی دلهـــــره ها را بشماریم

 

ای کاش صبــــــورانه کنارم بنِشینی

دلتنگی این پنجــره ها را بشماریم

 

تصویر قشنگی شده این منظره صبح

هر صبح بیا منظـــره ها را بشماریم

 

جز سرخی لبهای شما شاعره ای نیست

لبخند بزن شاعــــــره ها را بشماریم

 

در شهر دلم خاطره ها زنده به گورند

لیلی بنشین مقـــبره ها را بشماریم

 

#مهدی حبیبی

این همه مرداد

 

گرچه بیهوده در این گوشه هیچستانم

بی تو خورشید ترین شعله ی تابستانم

مثل یک زلزله در سینه ی ابیات غزل

واژه را بر گسل قافیـــــه می لرزانم

وسط این همه مرداد به دنبال کمی

سردی و کاهلی و سادگـــــی آبانم

ماهی کوچک و افسرده ی عیدم اما

در دل تنگ بلورین تو ســــرگردانم

گرمی آتش این ماه مرا ســوزانده

من فقط منتظـــــــــر آمدن بارانم

سنگری نیست بجز مصرع پایانی من

پشت دلتنگی این شعـــر اگر پنهانم

 

مهدی حبیبی

به هم می ریزد!

 

یک عالــــــــــمه واژه از قلم میریزد

صد قافیه روی لب من خشکیده ست

از پیـــــــــش تو تا می گذرم میریزد

هر لحظــــه که از مقابلم رد میشی

با ناز و ادا کرشمــــــــه هم میریزد

یکــــــــبار فقط بگو که بر میگردی

با آمدنت بــــــــــــــــاز دلم میریزد

این مرتبه جای برف ، باران و تگرگ

آوار عظیمی از ستــــــــــم میریزد

پیش از تو اگر شهر نمیریخت بهم

لبخند تو شهـــــــر را بهم میریزد

 

مهدی حبیبی

به هم می ریزد!

 

یک عالــــــــــمه واژه از قلم میریزد

صد قافیه روی لب من خشکیده ست

از پیـــــــــش تو تا می گذرم میریزد

هر لحظــــه که از مقابلم رد میشی

با ناز و ادا کرشمــــــــه هم میریزد

یکــــــــبار فقط بگو که بر میگردی

با آمدنت بــــــــــــــــاز دلم میریزد

این مرتبه جای برف ، باران و تگرگ

آوار عظیمی از ستــــــــــم میریزد

پیش از تو اگر شهر نمیریخت بهم

لبخند تو شهـــــــر را بهم میریزد

 

مهدی حبیبی

لبخند زیبا

 

با دلم از بس که چشمان تو بد تا میکند

عاشقی را گاه قلبــم ساده حاشا میکند

گرچه مدتهاست مهرم از دلت بیرون شده

شک نکن خود را درون سینه ات جا میکند

بازهم آغــــــوش من پر می کشد تا ابرها

هر زمان خود را در آغوش تو پیدا میکند

خنده های مهربان و چشمــــهای آبی ات

خانه ام را هر سحر همـــرنگ دریا میکند

بی تفاوت رفتی اما هرکجا هستی بدان

خاطرت در خاطرم دیوانگی ها میکند

آمــــده یک صبح دیگر باز لبخندی بزن

عشق را لبخند زیبای تو معنــــا میکند

 

مهدی حبیبی

عطر موهای تو

 

مثل صبحی که به لبخند تو جان میگیرد

دلم از گفتن اسمت هیجان میگیـــــــــرد

مثل ماهی وسط تنگ بلوریــــــــن انگار

سینه از تاب و تب این خفقـــــان میگیرد

آسمان با همه وسعت تنهـــــــایی خود

هر غروب از تو فقط رنگ اذان میگیرد

هرشب از دیدن لبخند تو می خندد ماه

غصه از دست تو هر شب سرطان میگیرد

غنچه در آتــــــش تنهایی خود پنهانست

تو نباشی نفس ســـــــــرو روان میگیرد

تا زمانی که از این کوچه گذر کرده نسیم

عطر موهای تو را با دل و جان میگیرد

 

#مهدی_حبیبی

 

نی

 

نِــــی ناله از هجران و از
درد جدایــــــــی می کند

هم مانده بر پیمان خود
هم بی وفـــایی می کند

با هر زبانی آشـــــــــنا
با هر نفیـــری هم صدا

در سرزمین سینه ها
فرمانروایــــــــــی می کند

دل شد اسیر نغمه اش
هرلحظه پیر نغمه اش

بی وقفه از او عشق را
قلبم گدایــــی می کند

همدرد با بیچـــــارگان
همخانــــــه ی آوارگان

نالان به هر جمعیتی
مشکل گشـــــایی می کند

در عمق چشمش بی صدا
محبــوس می گردد خدا

گویی که در عمق دلم
شیطان خدایی می کند

 

#مهدی_حبیبی

 

غروب آدینه

 

تنهایی من گوشه این سینه نشست

در خلوت شب کنار شومینه نشست

شد منزجر از دیدن چشمان خودش

آن لحظه که روبروی آییــنه نشست

بیـــــهوده به فکر انتقام افتـــــــاده

روزی که به قلب کوچکش کینه نشست

مانند همیــــــــــشه روی تختم امروز

با حالت آرام و طمأنیـــــــــنه نشست

چون در نظرش رســــتم دستان بودم

آمد بغلم شبیــــــــــه تهمینه نشست

تنهایی من به سیــــــم آخر زده بود

بی حوصله در غروب آدینه نشست

#مهدی_حبیبی