غروب آدینه
تنهایی من گوشه این سینه نشست
در خلوت شب کنار شومینه نشست
شد منزجر از دیدن چشمان خودش
آن لحظه که روبروی آییــنه نشست
بیـــــهوده به فکر انتقام افتـــــــاده
روزی که به قلب کوچکش کینه نشست
مانند همیــــــــــشه روی تختم امروز
با حالت آرام و طمأنیـــــــــنه نشست
چون در نظرش رســــتم دستان بودم
آمد بغلم شبیــــــــــه تهمینه نشست
تنهایی من به سیــــــم آخر زده بود
بی حوصله در غروب آدینه نشست
#مهدی_حبیبی
+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 19:25 توسط مهدی حبیبی
|
این وبلاگ، پر است از شعرهای شاعری که خود را شاعر نمی داند ولی شعرهایش را دوست دارد. برای دل خود می سراید تا شاید با شعر آرامش بیابد.