نوروز گذشت

 

سبزه و آلاله و نسرین گذشت

بی خبر نوروز عطرآگین گذشت

از میان سبزه ها تا رد شدی

عطر موهای تو از پرچین گذشت

سیب و سنجد ، سکه و سیر و سماق

شور و شوق از سفره هفسین گذشت

تا سخن از قصه فرهاد شد

نوبت افسانه شیرین گذشت

گل به ناز آمد کمی ، بلبل به شور

هم گذشت آن فرصت و هم این گذشت

از بهاران چند روزی طی شده

بوی عید از ماه فروردین گذشت

 

مهدی حبیبی

 

رنگ محبت

 

کاش از هر غزلم فاصله را خط بزنی

روی هر بیت فقط رنگ محبت بزنی

گرچه گفتی به من اشعار پر از هرزگی است

می کنم حوصله هر قدر که تهمت بزنی

این نشد کار که تا قلب تو آسوده شکست

بی جهت قید مرا ساده و راحت بزنی

خیره سر باشی و تا کار تو افتاد به من

هی دم از سادگی و عشق و صداقت بزنی

بین اشعار من و حالت اگر سازش نیست

روی هر قافیه بیهوده علامت بزنی

میشد ایکاش که تا چشم من افتاد به غیر

ناگهان طعنه ای از روی حسادت بزنی

 

مهدی حبیبی

 

برای پدر

 

پدر شور و نشاط زندگانی

پدر قربانی نامهربانی

پدر دلگرمی هر خانواده

توانمندی در عین ناتوانی

پدر از جنس سخت استقامت

غمی پنهان در اوج شادمانی

پدر کوه غرور و پایداری

پدر رنگ امید و قهرمانی

پدر آرامش روح و روانم

پدر تندیسی از شیرین زبانی

پدر شمعی فروزان در خموشی

پدر در سینه ، مهری جاودانی

پدر معنای عشق و تکیه گاهست

پدر مردی بزرگ و آسمانی

 

مهدی حبیبی 

 

عشق مجدد

 

آمد از پیچ و خم خاطره ها رد شد و رفت

عاشقم بود ولی گیج و مردّد شد و رفت

 

چهره ساده و رنجیده و معصومی داشت

بی وفا با دل بیچاره من بد شد و رفت

 

    مثل دیوار بلندی که ندارد روزن

برسر جاده خوشبختی من سد شد و رفت

 

بودنش مایه ی آرامش من نیست ولی

بازهم روی دلم زخم مجدد شد و رفت

 

 از سرخستگی انگار به بیراهه زدم

باعث گم شدن منزل و مقصد شد و رفت

 

عاشقی کردم و غافل شدم از حال خودم

تب وابستگی ام بیشتر از حد شد و رفت

 

مهدی حبیبی

سیزده به در

 

مهتاب شبانه ام سحر کم دارد

این ثانیه ها دو چشم تر کم دارد

سخت است کمی باور تنهایی من

دلتنگی من زنگ خطر کم دارد

تنهاست چرا قاصدک خسته عشق

از حال تو همواره خبر کم دارد

مطرح شده موضوع جدایی اما

این لایحه تجدید نظر کم دارد

دست از سر من دوباره بردار و برو

دنبال کسی که دردسر کم دارد

بی عشق تو من سیزدهم در به درست

هر سیزدهی بی تو بِدَر کم دارد

 

مهدی حبیبی

 

روز طبیعت

 

در روز طبیعت که پریشان تو بودم

با خون جگر سرزده مهمان تو بودم

چون سیزدهم بی تو غریبانه بدر شد

من غرق شدم در خود و حیران تو بودم

عالم همه سرمست گل و سبزه و لبخند

بی حوصله من گوشه زندان تو بودم

غافل شدم از فصل دل انگیز بهاری

پاییز ترین برگ خیابان تو بودم

دیدم همه جا دلبر و دلداده و دلدار

در خلوت خود دست به دامان تو بودم

سرما شد و ابر آمد و افتاد به هق هق

من زیر همین نم نم باران تو بودم

 

مهدی حبیبی

 

دولت عشق

 

نقش لبهای تو بر گونه من حک شده بود

تا کمر ، زلف پریشان تو پیچک شده بود

در حریم دگری خیمه زدن ممکن نیست

بوسه در مزرعه عشق مترسک شده بود

شب مهتابی و من خواب تو را دیدم باز

چشم و ابروی تو مانند عروسک شده بود

بی خبر باغ دلم خورده به باغ دل تو

عاشق نسترن و زنبق و میخک شده بود

دل من بوده فقط در طلب دولت عشق

باهمین سادگی اش پیرو مسلک شده بود

دم زدی بس که تو از مهر رقیبان ، قلبم

همدم بد دلی و همنفس شک شده بود

 

مهدی حبیبی

بعد از تو

 

آسمان تاریک تاریکست اینجا بعد تو

در سکوت خانه ی این دل چراغی تازه نیست

بازهم افتادم از چشمان زیبایت ولی

عادت دیرینه ام شد اتفاقی تازه نیست

آرزوی بودنت هم زهر حسرت بر دلم

روی قلبم جز همین یک داغ داغی تازه نیست

شعله کن آتش بزن درد مرا پایان بده

تلی از خاکسترم کن احتراقی تازه نیست

شوق ماندن از دلم پر می کشد با این وجود

بهر ماندن بی تو دیگر اشتیاقی تازه نیست

آسمان سرد شب محتاج انگشتان توست

جز اجاق گرم دستانت اجاقی تازه نیست

 

مهدی حبیبی

گوهر و گنج

 

گوهر و گنج تویی طالب این گنج منم

آن خود آزارِ پریشانِ تن آهنج منم

تا دمای بدنت ساکن و تنظیم شود

در دل کوچکت انگار دماسنج منم

بغض پنهانی من، پنجره ، باران، لبخند

گیج و مبهوت در این حالت بغرنج منم

عطر موهای تو تا در نفسم جاری نیست

صاحب غصه و اندوه و غم و رنج منم

تویی آن ماهی آزاده به دریا اما

پیش مرجان و صدف همدم اسفنج منم

شدم از زندگی ات کیش ولی مات توام

اسب زخمی وسط صفحه شطرنج منم

 

مهدی حبیبی

عصر دل انگیز بهاری به خیر

 

غنچه خوشرنگ اناری به خیر

چهچه و آواز قناری به خیر

ابر ، پر از بغض بهاری شده

آخر این گریه و زاری به خیر

فصل گل و بوسه و بشکفتن است

لحظه خوب بی قراری به خیر

زل زده مهتاب به سیمای تو

در دل شب چهره نگاری به خیر

کنج اتاق کوچکم دوباره

عطر تنت چون شده جاری به خیر

باز شمیم ناب موهای تو

عصر دل انگیز بهاری به خیر

 

مهدی حبیبی

 

فصل عید آمده اما شده تهران خالی

 

فصل زیبای بهار آمده اما سرد است

نکند منتظر آمدن برف شده

زخم عشقی که تو در سینه من کاشته ای

ساده بود اولش انگار کمی ژرف شده

رفتی و کاسه صبر دل من لبریزست

رنج دل بیشتر از جنبه این ظرف شده

فصل عید آمده اما شده تهران خالی

بی تو این شهرِ پر از همهمه کم حرف شده

چای داغی که دلم بود به دستت دادم

هرچه گفتم نزدی لب نکند صرف شده

 

مهدی حبیبی