دولت عشق
نقش لبهای تو بر گونه من حک شده بود
تا کمر ، زلف پریشان تو پیچک شده بود
در حریم دگری خیمه زدن ممکن نیست
بوسه در مزرعه عشق مترسک شده بود
شب مهتابی و من خواب تو را دیدم باز
چشم و ابروی تو مانند عروسک شده بود
بی خبر باغ دلم خورده به باغ دل تو
عاشق نسترن و زنبق و میخک شده بود
دل من بوده فقط در طلب دولت عشق
باهمین سادگی اش پیرو مسلک شده بود
دم زدی بس که تو از مهر رقیبان ، قلبم
همدم بد دلی و همنفس شک شده بود
مهدی حبیبی
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 14:26 توسط مهدی حبیبی
|
این وبلاگ، پر است از شعرهای شاعری که خود را شاعر نمی داند ولی شعرهایش را دوست دارد. برای دل خود می سراید تا شاید با شعر آرامش بیابد.