قصه
قصه هامون شروع شدن
بدون صبر و خیلی زود
همیشه یادمون دادن
بوده یکی ، یکی نبود
یکی اومد که دل نده
یکی دیگه نابلده
شروع قصه های ما
همیشه زیر گنبده
بوده یکی از اولش
دوری ولی از اون یکی
این قصه های مسخره
همیشه بوده الکی
قصه که باز به سر میاد
کلاغ دربه در میاد
با صدتا ترس و دلهره
کلاغه از ما دلخوره
بخاطر مترسکا
می خواد به خونش برسه
ولی تو قلب نازکش
یه عالمه استرسه
زودتر از اینجا پر بزن
قصه ی من تموم شدش
یکی بود و نبودمو
از اینجا برده با خودش😓
مهدی حبیبی

این وبلاگ، پر است از شعرهای شاعری که خود را شاعر نمی داند ولی شعرهایش را دوست دارد. برای دل خود می سراید تا شاید با شعر آرامش بیابد.