دفترباران
در غروب سوزناک فصل دلگیرِ خزان
رفتنت از پیش من پایان ترین آغاز بود
روی شاخه ، اضطرابم را کلاغی پیر دید
خسته از آوار غم ، در حسرت پرواز بود
نیمه ی شب در هجوم سایه های ترسناک
پلک هایم بی خبر ، مدهوشِ خوابی ناز بود
از صدای گریه ای بی خواب شد چشمان من
دفتر اشعار باران ، بار دیگر باز بود
مهدی حبیبی
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر ۱۳۹۵ ساعت 11:42 توسط مهدی حبیبی
|
این وبلاگ، پر است از شعرهای شاعری که خود را شاعر نمی داند ولی شعرهایش را دوست دارد. برای دل خود می سراید تا شاید با شعر آرامش بیابد.