... و رفت

 

آخرش با عشق من معشوقه بد تا کرد و رفت

با دل دیوانه ام چندی مدارا کرد و رفت

چون دلش راضی نمیشد از من آسان بگذرد

زد به جانم شعله آتش ، تماشا کرد و رفت

رسم عاشق پیشگی جایی ندارد در دلش

عاشقی را چون نمی فهمید حاشا کرد و رفت

ناگهان بیگانه شد با مکتب دلدادگی

از سرش عشق مرا بی حوصله وا کرد و رفت

تا از عمق سینه ام بیرون شد آهی سوزناک

آه را با ناله ها در سینه سودا کرد و رفت

عذر من را خواست با لبخند تلخی بی وفا

مهر خود را در دل بیگانه ای جا کرد و رفت

 

مهدی حبیبی

 

مخاطب خاص

 

دغدغه ی روز و شبم تو هستی

بدون شک مخاطبم تو هستی

غنچه احساس دلم تو هستی

مخاطب خاص دلم تو هستی

هزار قسم به جون چشمای تو

که خیلی مهربونه چشمای تو

دوباره پشت انعکاس چشمات

چقدر قشنگه التماس چشمات

نگو چرا غم داره شعرای من

یه حس مبهم داره شعرای من

بدون تو پر از تگرگه شعرام

نداره جونو رو به مرگه شعرام

تا بینمون یه آسمون دوریه

ترانه هام همیشه اینجوریه

 

مهدی حبیبی

 

غزل عزل ستاره

 

تو رفتی و چه سوت و کوره قلبم

یه راه سخت و بی عبوره قلبم

تو رفتی و خوابو ندیده چشمام

غزل غزل ستاره چیده چشمام

روزای من بعد تو زهرِ تا شب

حتی خدا همیشه قهره با شب

نیستی ببینی نفرت و کینمو

صدای این سکوت سنگینمو

نیستی و ماه ، خونه به دوشه هر شب

باید با غصه روبه رو شه هرشب

گریه شده دوباره کار خورشید

تو آسمون جایی نداره خورشید

خدا اگه ستاره رو ببخشه

میون شب دوباره می درخشه

 

مهدی حبیبی

 

به سیم آخر نزدم

 

پر شده تقویم من از

روزای انتظار تو

چه تلخه روزگار من

چه خوبه روزگار تو

ساکته خونه دلم

نگار من نمیرسه

تمومه سال من ولی

بهار من نمی رسه

بی تو یه سال دیگه هم

گذشت و پرپر نزدم

با همه دیوونگیم

به سیم آخر نزدم

 

مهدی حبیبی

 

شهره عشق

 

بیش از این با دگران چرب زبانی نکنی

  من بی حوصله را باز روانی نکنی

 

ساده در چشم کسی چشم تو سوسو نزند

پشت این قافیه ها چشم چرانی نکنی

 

ناگهان بی خبر از دل نرهانی من را

شب عیدست ولی خانه تکانی نکنی

 

وصف دیوانگی ام ورد زبانها نشود

شهره عشق مرا کاش جهانی نکنی

 

شاید از دست تو اینبار خودم را بکشم

تا تو باشی که سر عشق تبانی نکنی

 

مردن قلب مرا ساده تو از یاد ببر

بر مزار دل من مرثیه خوانی نکنیَ

 

مهدی حبیبی

 

آری می شود

 

شعر از مژگان تو بی وقفه جاری می شود

با وجودت این زمستان هم بهاری می شود

بار دیگر پیچک از دیوار ، بالا می رود

خانه گلشن پر از بانگ قناری می شود

رفته رفته می نشیند جای پایت روی شعر

روی آغوش غزل هر ضربه ، کاری می شود

از دلم بیرون شوی من شک ندارم بعد از ان

خانه سرد دلم ملکی تجاری می شود

در میان واژه ها روزی اگر جا خوش کنی

آخر این قصه شاید رستگاری می شود

گفتم امشب میشود تا صبح مهمانم شوی

با نگاه مهربانش گفت: آری می شود

 

مهدی حبیبی

ولنتاین

 

عطر گل از کرخه تا راین آمده

از هلند و ولز و اکراین آمده

شهد لبهای تو بر لبهای من

بوسه هم با طعم شامپاین آمده

عشق را از سینه آزادش کنید

عاشقان چیزی که میخواین آمده

پر شده هم در تلگرام این خبر

هم کمی اخبار در لاین آمده

کادوهایت را مزیّن کن به عشق

عاشقی همراه دیزاین آمده

بازهم در وحشت تنهائیم

روز زیبای ولنتاین آمده

 

مهدی حبیبی

صبح آمده است

 

عاشقان سخت بکوشید که صبح آمده است

جامه ی عشق بپوشید که صبح آمده است

شب سفر کرد و به وجد آمده خورشید ، شما

بی سبب فخر فروشید که صبح آمده است

به گل یاس و اقاقی خبر از من ببرید

از چه اینگونه خموشید که صبح آمده است

مثل گنجشک بخندید که ویران شده شب

مثل خورشید خروشید که صبح آمده است

مثل رودی که زلالست به آیینه ی صبح

از دل کوه بجوشید که صبح آمده است

باز با خنده کمی پنجره را باز کنید

جرعه ای شعر بنوشید که صبح آمده است

 

مهدی حبیبی

 

آدینه ی بهمن

 

نقش گل در بستر دامن رسید

شعله های عشق بر خرمن رسید

کاسه خون شد دو چشمم از فراق

آتش سوزنده ای در من رسید

غنچه از دست نسیم آمد به شور

نسترن در حال رقصیدن رسید

آمد از فصل بهاران مژده ها

قصه یعقوب و پیراهن رسید

ساعت پر التهاب عاشقی

لحظه های خوب دل بستن رسید

دومین ماه زمستان هم گذشت

آخرین آدینه ی بهمن رسید

 

مهدی حبیبی

 

یارانه عشق

 

قدری از عشق تو باشم دور شاید بهترست

در سرم از عاشقی حسی نیاید بهترست

زندگی با شور و مستی یک دریچه از امید

روبه روی چشمهای من گشاید بهترست

هر نگاه هرزه ای شایسته دیدار نیست

دست رد بر سینه گاهی از خوشامد بهترست

از سرودن عاجزم ، بیگانه ام با شاعری

تا غزل را چشمهایت می سراید ، بهترست

بی جهت دل را به چشمان تو دادن سادگیست

چشمهای مهربانت دل رباید بهترست

مثل یارانه ست عشقت بیگمان نسبت به من

گرچه ناچیزست اما اینکه باشد بهترست

 

مهدی حبیبی 

 

اولین خورشید اسفند

 

آسمان و عطر لبخندت بخیر

مهر و الطاف خداوندت بخیر

روزگارت نیک و ایامت به کام

با خوشی همواره پیوندت بخیر

تیرگی از شهر تهران دورِ دور

آسمان پاک دربندت بخیر

قلبت از آلودگیها در امان

کوه زیبای دماوندت بخیر

بر لبت لبخند شادی برقرار

حال مطبوع و خوشایندت بخیر

این شروع خوب ماهی دیگرست

اولین خورشید اسفندت بخیر

 

مهدی حبیبی

شب بیهوده

 

 

رفتم و قلب تو از عشق سراغی نگرفت

  روی شاخه، نفس گرم کلاغی نگرفت

چشم من جز شب بیهوده نمی دید، ولی

 از دل روشن خورشید، چراغی نگرفت

بی تو خشکیده لبم گوشه این تنهایی

روی لبهای مرا بوسه ی داغی نگرفت

پشت این پنجره ها منتظرم فکر نکن

  دل بیچاره من کنج اتاقی نگرفت

 زده ام بوسه به دستان اقاقی، امّا

دست تنهای مرا دست اقاقی نگرفت

گرچه شب بودو دلم خواهش بیجا میکرد

ردّی از خانه ی ویرانه ساقی نگرفت

 

مهدی حبیبی