... و رفت
آخرش با عشق من معشوقه بد تا کرد و رفت
با دل دیوانه ام چندی مدارا کرد و رفت
چون دلش راضی نمیشد از من آسان بگذرد
زد به جانم شعله آتش ، تماشا کرد و رفت
رسم عاشق پیشگی جایی ندارد در دلش
عاشقی را چون نمی فهمید حاشا کرد و رفت
ناگهان بیگانه شد با مکتب دلدادگی
از سرش عشق مرا بی حوصله وا کرد و رفت
تا از عمق سینه ام بیرون شد آهی سوزناک
آه را با ناله ها در سینه سودا کرد و رفت
عذر من را خواست با لبخند تلخی بی وفا
مهر خود را در دل بیگانه ای جا کرد و رفت
مهدی حبیبی
این وبلاگ، پر است از شعرهای شاعری که خود را شاعر نمی داند ولی شعرهایش را دوست دارد. برای دل خود می سراید تا شاید با شعر آرامش بیابد.