شب بیهوده
رفتم و قلب تو از عشق سراغی نگرفت
روی شاخه، نفس گرم کلاغی نگرفت
چشم من جز شب بیهوده نمی دید، ولی
از دل روشن خورشید، چراغی نگرفت
بی تو خشکیده لبم گوشه این تنهایی
روی لبهای مرا بوسه ی داغی نگرفت
پشت این پنجره ها منتظرم فکر نکن
دل بیچاره من کنج اتاقی نگرفت
زده ام بوسه به دستان اقاقی، امّا
دست تنهای مرا دست اقاقی نگرفت
گرچه شب بودو دلم خواهش بیجا میکرد
ردّی از خانه ی ویرانه ساقی نگرفت
مهدی حبیبی
+ نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 17:1 توسط مهدی حبیبی
|
این وبلاگ، پر است از شعرهای شاعری که خود را شاعر نمی داند ولی شعرهایش را دوست دارد. برای دل خود می سراید تا شاید با شعر آرامش بیابد.