نه...
گفتم او را : می توانی دل ببندی؟
گفت : نه
با نگاهی مهربان با من بخندی ؟
گفت : نه
می شود آخر فقط با من بمانی؟
گفت : نه
غیر من با دیگران نامهربانی؟
گفت : نه
در تمام لحظه ها با من تو هستی؟
گفت : نه
با دلم روزی مگر پیمان نبستی ؟
گفت : نه
مثل من درگیر شبهای بلندی؟
گفت : نه
چشمهای عاشقم را می پسندی؟
گفت : نه
ساکت و خاموش و محزون و غمینی؟
گفت : نه
زیر نور ماه با من می نشینی؟
گفت : نه
همدم پائیز ، غم آلود و زردی ؟
گفت : نه
رفته ای تا با بهاران بازگردی؟
گفت : نه
هرچه با او گفتم ، او بی اعتنا می گفت : نه
با نگاهی سرد و لحنی آشنا می گفت : نه
مهدی حبیبی
این وبلاگ، پر است از شعرهای شاعری که خود را شاعر نمی داند ولی شعرهایش را دوست دارد. برای دل خود می سراید تا شاید با شعر آرامش بیابد.