نه...

 

گفتم او را : می توانی دل ببندی؟

گفت : نه

با نگاهی مهربان با من بخندی ؟

گفت : نه

می شود آخر فقط با من بمانی؟

گفت : نه

غیر من با دیگران نامهربانی؟

گفت : نه

در تمام لحظه ها با من تو هستی؟

گفت : نه

با دلم روزی مگر پیمان نبستی ؟

گفت : نه

مثل من درگیر شبهای بلندی؟

گفت : نه

چشمهای عاشقم را می پسندی؟

گفت : نه

ساکت و خاموش و محزون و غمینی؟

گفت : نه

زیر نور ماه با من می نشینی؟

گفت : نه

همدم پائیز ، غم آلود و زردی ؟

گفت : نه

رفته ای تا با بهاران بازگردی؟

گفت : نه

 

هرچه با او گفتم ، او بی اعتنا می گفت : نه

با نگاهی سرد و لحنی آشنا می گفت : نه

 

مهدی حبیبی

 

یادت میاد...

 

یادت میاد با نفرت و با کینه

عکسمو انداختی توی شومینه

یه مرتبه ازم شدی فراری

رفته کجا عکسای یادگاری؟

عوض نکن سرشت و ذاتمونو

یادت نرفته خاطراتمونو؟

بگو چرا لکه ی ننگین شدی؟

با من چرا یکدفعه سنگین شدی؟

خوب می دونستی که بری هلاکم

چی شد که خندیدی به عشق پاکم؟

باز به دلم چنگی بزن دوباره

با چشمات آهنگی بزن دوباره

بگو چقدر پُک بزنم به سیگار؟

تا کی باید زل بزنم به دیوار؟


خسته شدم از این سکوت و مکثت

بگو تا کی خیره بشم به عکست؟



مهدی حبیبی

آغوش تو

 

ای آنکه نگاهت به نگاهی نگرانست
پیش منی اما نظرت با دگرانست

از روی ترحم تو نگاهی به من انداز
این چهره ی باران زده همرنگ خزانست

با اینکه من افتاده ام از چشم تو دیگر
دیدار دو چشمان تو آرامش جانست

از شعله ی آتش چه شود خانه ی نیزار
کاری که دلت با دل من کرد ، همانست

باد آمد و اشعار مرا برد به یغما
این شد که تو نامت همه جا ورد زبانست

هر شب به سحر ، مست در آغوش تو بودم
آغوش تو دلچسب ترین جای جهانست


مهدی حبیبی

 

پایان پریشانی

 

ای تو پایان پریشانی و بی تابی من
شده ای باعث بیداری و بی خوابی من

کن نگاهی به من غمزده باز از سر مهر
همچو مهتاب بزن بر رخ مردابی من



مهدی حبیبی

 

سادگی

 

چای تلخ و قند ، یعنی سادگی

قهوه و لبخند ، یعنی سادگی

جانماز و مُهر ، یعنی سادگی

عطر بعد از ظهر ، یعنی سادگی

سعی نافرجام ، یعنی سادگی

وعده های خام ، یعنی سادگی

مِهرِ عالمتاب ، یعنی سادگی

هاله ی مهتاب ، یعنی سادگی

حاصل تفریق ، یعنی سادگی

عشق و آلاچیق ، یعنی سادگی

اشک ، باران ، ابر ، یعنی سادگی

استقامت ، صبر ، یعنی سادگی

واژه ی خاشاک ، یعنی سادگی

آب ، ایوان ، خاک ، یعنی سادگی


مهدی حبیبی‌

 

تندوه فصل زرد

 

مثل من دیدی تو هم اندوه فصل زرد را؟

داده ای تسکین تو گاهی سینه ی پر درد را؟

از ستیز پنجره با باد و باران ، دم نزن

تا فراموشش کنم هر جنگ و هر آورد را

نغمه ی فصل خزان را دور کن از سینه ات

ساده از یادت ببر این نغمه ی نامرد را

بعد رفتن بی وفا پشت سرش را هم ندید

او نفهمید هرچه گفتم واژه ی برگرد را

چند روزی می شود بیرون شدم از خاطرش

هرگز از خاطر نبردم آنچه با من کرد را

جمعه ی تلخی دگر در سینه ی تقویم نیست

خط بزن از خاطراتم شنبه های سرد را


مهدی حبیبی

 

قلب مرا شاد کن

 

دلبرم قلب مرا با خنده هایت شاد کن
هرکجا هستی به یادم بی صدا فریاد کن

عطرهایت بوی رفتن می دهد نامهربان
در کنار من بمان ، این خانه را آباد کن

طاقت دوری ندارد ، سینه ی رنجور من
خود شکستی قلب من ، قلبی دگر بنیاد کن

بوده ای با من تمام ماه های سال را
چاره ای بر حالت محزون این خرداد کن

زاده ی اندوه و دردم بی حضورت نازنین
خواهشا فکری بر این اندوه مادرزاد کن

رحم کن بر من که چون مرغی اسیرم در دلت
یا بُکش یا دانه ده یا از قفس آزاد کن

 

مهدی حبیبی

 

شطرنج

 

یه صفحه ی زرشکی

       اسب سفید و مشکی

                    دو تا قلعه ی خالی

                               سربازای پوشالی

 

فیلای پیر و خسته

            وزیر دلشکسته

                    اسبا همین حوالی

                                 یه بازی خیالی

 

چه ظهر دلپذیری

            عجب شاه و وزیری

                      من و صفحه ی شطرنج

                                       یه وضع سخت و بغرنج

 

با اینکه از خیالت

              یه لحظه دور نمیشم

                               از خونه ی تو اما

                                          همیشه کیش کیشم

 

مهدی حبیبی

داغ

 

داغ است دیگر

گاه جا خوش می کند

دریک فنجان ، قهوه تلخ

گاه در یک استکان چای

گاه دردیست

که تا ابد به دل می ماند


مهدی حبیبی

جان من سنگدلی...

 

بی وفا طالب عشق از تو شدن بی جهت است
چشم ناپاک تو سرچشمه ی هر معصیت است

معرفت داشته هر دلبر شیرین سخنی
یار من از چه جهت این همه بی معرفت است

هرکه دل داده به دلدار دگر بی تردید
صاحب مرتبه و جایگه و منزلت است

لحظه ای خنده به لب داری و یکدم ناخوش
من ندانم که چه اندیشه در این مصلحت است

بهتر آنست که مهر تو از این سینه رود
دل من خسته از این نعمت و این موهبت است

مرحمت کن تو از این خانه ی دل بیرون شو
جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است

 

مهدی حبیبی

 

می دانم، نمی دانی

 

گذشتم از خیابانی که می دانم نمی دانی
منم در خویش زندانی که می دانم نمی دانی

شده بعد از تو همخوابم غم و مهتاب و تنهایی
همین اندوه پنهانی که می دانم نمیدانی

تو و لبخند و آرامش در این سرمای تن فرسا
من و شبهای بارانی که می دانم نمی دانی

جدا از گرمی دستت غبار غصه بنشسته
در این ابیات پایانی که می دانم نمی دانی

خزان و درد خاموشی ، من و افسوس بی پایان
تو و شور غزلخوانی که می دانم نمی دانی

غروب و سردی رفتن ، صدای جغد بدطینت
در این شبهای ظلمانی که می دانم نمی دانی


مهدی حبیبی

 

قدر زر، زرگرشناسد...

 

لحظه ای با من نمی مانی فقط دل می بری
در دل محزون من بیهوده منزل می خری

مثل تو سنگین دل هرگز من ندیدم تاکنون
در زمین یا در میان گنبد نیلوفری

ساده بودم فکر کردم عاشق دل بستنی
من ندانستم که هم بی رحم و هم عصیانگری

چون که سوری بود عشقت طبق آئین کهن
می زنی آتش مرا ، از روی آتش می پری

قبل از این پیمان شکن بسیار می دیدم ولی
هیچ تردیدی ندارم کز همه آنان سری

قلب خود را از تو پس می گیرم ای نامهربان
قدر زر ، زرگر شناسد ، قدر گوهر ، گوهری

 

مهدی حبیبی

تلگرام

 

در تلگرام منتظر حضورتان هستم.

 

shere_asheghaane@

کانال شعرهای مهدی حبیبی در تلگرام

 

جای پای تو...

 

ای تمام سینه ام ماوای تو
مهربانی می شود معنای تو

ساده از من دل بریدی لاجرم
مانده ام با عشق جانفرسای تو

نیستی ، از خاطرم کی می رود
طرح ناز قامت رعنای تو

باد هم نامهربانی می کند
گر نیارد عطر روح افزای تو

در بساط خالی من آه نیست
تا کنم با ناله ها سودای تو

رفتی آرام از میان برفها
یادگاری مانده جای پای تو


مهدی حبیبی

 

متولد بهمن

 

موقع بیداد اهریمن به دنیا آمدم

با زبانی بسته و الکن به دنیا آمدم

برف و بوران،خاک و باران،سوز و سرما،ابر و باد

شاعری هستم که در بهمن به دنیا آمدم

 

مهدی حبیبی

 

پنجم آبان

 

ظهر روح انگیز و تابان آمده

با لبی خندان و شادان آمده

بوی گندمزار ، شالی ، مزرعه

خاک حاصلخیز و باران آمده

نا امیدی پر کشید از سینه ات

شادمانی با دل و جان آمده

دامنت را باز کن با عشوه ای

عطر ناب گل به دامان آمده

کاش چشمانم ببیند لحظه ای

طرح اندامت به دالان آمده

روزهایت شاد و ایامت به کام

پنجمین خورشید آبان آمده



مهدی حبیبی

 

چیزی که عیان است...

 

امروز که آغوش تو آرامش جانست
فردا که رسد ، مامن و جای دگرانست

دلدار دگر دیدی و از من تو بریدی
تا بوده چنین بوده و تا هست همانست

یک روز هویدا شود و جلوه نماید
آن ماه فروزان که درآن ابر ، نهانست

دلداده تر از من که کسی نیست در این شهر
اینست حقیقت که نه ظن هست و گمانست

شب گشته سحر ، خواب در این دیده نیامد
همسایه ی من خون دل و اشک روانست

بسیار جفا کردی و من شکوه ندارم
چیزی که عیانست چه حاجت به بیانست


مهدی حبیبی

 

آه

 

حاصل با او نشستن آه بود
زندگانی گرگ و او روباه بود

مثل عمر کودتا در ترکیه
در کنارم بودنش ، کوتاه بود

 

مهدی حبیبی

یکی بود، یکی نبود

 

قصه هامون شروع شدن

            بدون صبر و خیلی زود

همیشه یادمون دادن

           بوده یکی ، یکی نبود

 

یکی اومد که دل نده

              یکی دیگه نابلده

شروع قصه های ما

             همیشه زیر گنبده

 

بوده یکی از اولش

             دوری ولی از اون یکی

این قصه های مسخره

            همیشه بوده الکی

 

قصه که باز به سر میاد

            کلاغ دربه در میاد

با صدتا ترس و دلهره

           کلاغه از ما دلخوره

 

بخاطر مترسکا

          می خواد به خونش برسه

ولی تو قلب نازکش

           یه عالمه استرسه

 

زودتر از اینجا پر بزن

            قصه ی من تموم شدش

یکی بود و نبودمو

            از اینجا برده با خودش

 

مهدی حبیبی

 

گناه من

 

اون که منو قسم میداد به جونش

افتادم از چشای مهربونش

اون که غرورمو براش شکستم

هرچی بدی کرده چشامو بستم

اون که منو با گریه روبرو کرد

رفت و با یار دیگه گفتگو کرد

اون که منو به دست غم سپرده

غصه ی تنها شدنو نخورده

اون که تموم روز و سال ما شد

واسه همیشه بی خیال ما شد

کاشکی می گفت گناه من چی بوده

دلیل اشتباه من چی بوده


مهدی حبیبی