چیزی که عیان است...
امروز که آغوش تو آرامش جانست
فردا که رسد ، مامن و جای دگرانست
دلدار دگر دیدی و از من تو بریدی
تا بوده چنین بوده و تا هست همانست
یک روز هویدا شود و جلوه نماید
آن ماه فروزان که درآن ابر ، نهانست
دلداده تر از من که کسی نیست در این شهر
اینست حقیقت که نه ظن هست و گمانست
شب گشته سحر ، خواب در این دیده نیامد
همسایه ی من خون دل و اشک روانست
بسیار جفا کردی و من شکوه ندارم
چیزی که عیانست چه حاجت به بیانست
مهدی حبیبی
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان ۱۳۹۵ ساعت 10:36 توسط مهدی حبیبی
|
این وبلاگ، پر است از شعرهای شاعری که خود را شاعر نمی داند ولی شعرهایش را دوست دارد. برای دل خود می سراید تا شاید با شعر آرامش بیابد.