امروز که آغوش تو آرامش جانست
فردا که رسد ، مامن و جای دگرانست

دلدار دگر دیدی و از من تو بریدی
تا بوده چنین بوده و تا هست همانست

یک روز هویدا شود و جلوه نماید
آن ماه فروزان که درآن ابر ، نهانست

دلداده تر از من که کسی نیست در این شهر
اینست حقیقت که نه ظن هست و گمانست

شب گشته سحر ، خواب در این دیده نیامد
همسایه ی من خون دل و اشک روانست

بسیار جفا کردی و من شکوه ندارم
چیزی که عیانست چه حاجت به بیانست


مهدی حبیبی