نه...
گفتم او را : می توانی دل ببندی؟
گفت : نه
با نگاهی مهربان با من بخندی ؟
گفت : نه
می شود آخر فقط با من بمانی؟
گفت : نه
غیر من با دیگران نامهربانی؟
گفت : نه
در تمام لحظه ها با من تو هستی؟
گفت : نه
با دلم روزی مگر پیمان نبستی ؟
گفت : نه
مثل من درگیر شبهای بلندی؟
گفت : نه
چشمهای عاشقم را می پسندی؟
گفت : نه
ساکت و خاموش و محزون و غمینی؟
گفت : نه
زیر نور ماه با من می نشینی؟
گفت : نه
همدم پائیز ، غم آلود و زردی ؟
گفت : نه
رفته ای تا با بهاران بازگردی؟
گفت : نه
هرچه با او گفتم ، او بی اعتنا می گفت : نه
با نگاهی سرد و لحنی آشنا می گفت : نه
مهدی حبیبی
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۵ ساعت 10:55 توسط مهدی حبیبی
|
این وبلاگ، پر است از شعرهای شاعری که خود را شاعر نمی داند ولی شعرهایش را دوست دارد. برای دل خود می سراید تا شاید با شعر آرامش بیابد.