... و رفت
آخرش با عشق من معشوقه بد تا کرد و رفت
با دل دیوانه ام چندی مدارا کرد و رفت
چون دلش راضی نمیشد از من آسان بگذرد
زد به جانم شعله آتش ، تماشا کرد و رفت
رسم عاشق پیشگی جایی ندارد در دلش
عاشقی را چون نمی فهمید حاشا کرد و رفت
ناگهان بیگانه شد با مکتب دلدادگی
از سرش عشق مرا بی حوصله وا کرد و رفت
تا از عمق سینه ام بیرون شد آهی سوزناک
آه را با ناله ها در سینه سودا کرد و رفت
عذر من را خواست با لبخند تلخی بی وفا
مهر خود را در دل بیگانه ای جا کرد و رفت
مهدی حبیبی
+ نوشته شده در جمعه ششم اسفند ۱۳۹۵ ساعت 12:6 توسط مهدی حبیبی
|
این وبلاگ، پر است از شعرهای شاعری که خود را شاعر نمی داند ولی شعرهایش را دوست دارد. برای دل خود می سراید تا شاید با شعر آرامش بیابد.