نیمی از مهر گذشته ست ولی

سخت دلگیرمو باران نزده

دل دیوانه ی من بعد از تو

سر به آغوش خیابان نزده

آسمان گرچه نباریده هنوز

حال و روز دل من بارانیست

مثل یک ماهیِ وابسته به تُنگ

دل من در قفسی زندانیست

دیده بودم که به هر شاخه ی خشک

دو سه برگی فقط آویخته بود

به درختان اثر از برگ نبود

بیشتر ، روی زمین ریخته بود

من و تو بال و پرِ پروازیم

همنفس باهم و هم آوازیم

هرکجا ابری و بارانی شد

خانه ی عشق همانجا سازیم

 

مهدی حبیبی