سخت دلگیرمو باران نزده
نیمی از مهر گذشته ست ولی
سخت دلگیرمو باران نزده
دل دیوانه ی من بعد از تو
سر به آغوش خیابان نزده
آسمان گرچه نباریده هنوز
حال و روز دل من بارانیست
مثل یک ماهیِ وابسته به تُنگ
دل من در قفسی زندانیست
دیده بودم که به هر شاخه ی خشک
دو سه برگی فقط آویخته بود
به درختان اثر از برگ نبود
بیشتر ، روی زمین ریخته بود
من و تو بال و پرِ پروازیم
همنفس باهم و هم آوازیم
هرکجا ابری و بارانی شد
خانه ی عشق همانجا سازیم
مهدی حبیبی
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۵ ساعت 16:4 توسط مهدی حبیبی
|
این وبلاگ، پر است از شعرهای شاعری که خود را شاعر نمی داند ولی شعرهایش را دوست دارد. برای دل خود می سراید تا شاید با شعر آرامش بیابد.