خیال باطل
بدون چشمای تو ،
چشام کاسه ی خونه
همنفس لحظه هام
یه بغض نیمه جونه
از دل من تا قلبت
یه راه بی عبوره
رو پشت بوم خونه
فقط یه جغد کوره
برای من وجودت
شبیه سایه بوده
آهوی چشمای تو
پر از گلایه بوده
نبودنت کنارم
همیشه جای بحثه
نیستی ، ببینی روزام
چه سوت و کور و نحسه
پائیز که از راه بیاد
بی اختیار میشکنم
اون که به عمق چشمات
می زنه آتیش ، منم
طعم غروبو اینجا
بدون تو چشیدم
تو عمق اون نگاهت
یه مرد خسته دیدم
دروغ نگم لباست
بوی غریبه میده
کی از لبای نازت
دوباره بوسه چیده
وقتی که بوی رفتن
پیچیده توی کوچه
اینکه تو بر می گردی
یه انتظار پوچه
جنسِ دلِ تو وقتی
خشتی و کاگِلی شد
خیال برگشتنت
خیال باطلی شد
مهدی حبیبی
این وبلاگ، پر است از شعرهای شاعری که خود را شاعر نمی داند ولی شعرهایش را دوست دارد. برای دل خود می سراید تا شاید با شعر آرامش بیابد.