خیره به عکس
یادت میاد با نفرت و با کینه
عکسمو انداختی توی شومینه
یه مرتبه ازم شدی فراری
رفته کجا عکسای یادگاری؟
عوض نکن سرشت و ذاتمونو
یادت نرفته خاطراتمونو؟
بگو چرا لکه ی ننگین شدی؟
با من چرا یکدفعه سنگین شدی؟
خوب می دونستی که بری هلاکم
چی شد که خندیدی به عشق پاکم؟
باز به دلم چنگی بزن دوباره
با چشمات آهنگی بزن دوباره
بگو چقدر پُک بزنم به سیگار؟
تا کی باید زل بزنم به دیوار؟
خسته شدم از این سکوت و مکثت
بگو تا کی خیره بشم به عکست؟
مهدی حبیبی
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۵ ساعت 21:4 توسط مهدی حبیبی
|
این وبلاگ، پر است از شعرهای شاعری که خود را شاعر نمی داند ولی شعرهایش را دوست دارد. برای دل خود می سراید تا شاید با شعر آرامش بیابد.