از پیش دلم ، یار نسنجیده برفت
رنجاند مرا دلبر و رنجیده برفت

با یار دگر همدل و هم پیمان شد
بسیار پریشان دل و شوریده برفت

بی پرده مرا صحبت بسیار نمود
نشنید سخن از من و نشنیده برفت

آن لعل درخشنده ی والا گوهر
چون سرو روان آمد و خشکیده برفت

از شهد لبانش لب من بهره نبرد
لبهای مرا یار نبوسیده برفت

هرچند که مهرش به دلم گشته فزون

از پیش دلم ، یار نسنجیده برفت
رنجاند مرا دلبر و رنجیده برفت

با یار دگر همدل و هم پیمان شد
بسیار پریشان دل و شوریده برفت

بی پرده مرا صحبت بسیار نمود
نشنید سخن از من و نشنیده برفت

آن لعل درخشنده ی والا گوهر
چون سرو روان آمد و خشکیده برفت

از شهد لبانش لب من بهره نبرد
لبهای مرا یار نبوسیده برفت

هرچند که مهرش به دلم گشته فزون
از دل برود هر آنکه از دیده برفت

 

مهدی حبیبی