گوهر و گنج
گوهر و گنج تویی طالب این گنج منم
آن خود آزارِ پریشانِ تن آهنج منم
تا دمای بدنت ساکن و تنظیم شود
در دل کوچکت انگار دماسنج منم
بغض پنهانی من، پنجره ، باران، لبخند
گیج و مبهوت در این حالت بغرنج منم
عطر موهای تو تا در نفسم جاری نیست
صاحب غصه و اندوه و غم و رنج منم
تویی آن ماهی آزاده به دریا اما
پیش مرجان و صدف همدم اسفنج منم
شدم از زندگی ات کیش ولی مات توام
اسب زخمی وسط صفحه شطرنج منم
مهدی حبیبی
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 14:24 توسط مهدی حبیبی
|
این وبلاگ، پر است از شعرهای شاعری که خود را شاعر نمی داند ولی شعرهایش را دوست دارد. برای دل خود می سراید تا شاید با شعر آرامش بیابد.