روز طبیعت
در روز طبیعت که پریشان تو بودم
با خون جگر سرزده مهمان تو بودم
چون سیزدهم بی تو غریبانه بدر شد
من غرق شدم در خود و حیران تو بودم
عالم همه سرمست گل و سبزه و لبخند
بی حوصله من گوشه زندان تو بودم
غافل شدم از فصل دل انگیز بهاری
پاییز ترین برگ خیابان تو بودم
دیدم همه جا دلبر و دلداده و دلدار
در خلوت خود دست به دامان تو بودم
سرما شد و ابر آمد و افتاد به هق هق
من زیر همین نم نم باران تو بودم
مهدی حبیبی
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 21:24 توسط مهدی حبیبی
|
این وبلاگ، پر است از شعرهای شاعری که خود را شاعر نمی داند ولی شعرهایش را دوست دارد. برای دل خود می سراید تا شاید با شعر آرامش بیابد.