همرنگ خزان
کاش در قصه ی عشق
فصل پائیــــــــــز نبود
همـــــــــه ی زندگی از
نسل پائیــــــــــــز نبود
شب یلـــــــدای بلند
زیرپا خش خش برگ
موقـــــع زوزه ی باد
وقت آرامـــــش برگ
آتش ســـرخ غروب
فصل خاکستر زرد
گریه ی ابر سیاه
من و یک دفتر زرد
هر مصیبت زده ای
شده همرنگ خزان
روی دامان وفــــا
لکه ی ننگ خزان
باز پر می شـــوم از
ابر و طوفان و تگرگ
مثل هر شاخه ی خشک
در سراشیبـــــــی مرگ
باتو مهتــــــــــاب دلم
رفتــــــه تا اوج سپهر
یک نفس مانده به شب
دو قـــدم مانده به مهر
#مهدی_حبیبی
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر ۱۳۹۶ ساعت 2:4 توسط مهدی حبیبی
|
این وبلاگ، پر است از شعرهای شاعری که خود را شاعر نمی داند ولی شعرهایش را دوست دارد. برای دل خود می سراید تا شاید با شعر آرامش بیابد.