پایان عم انگیز
احســاس بدی دارم
انگـــــــار ولم کرده
سوزانده مرا تفریق
غــم ، مشتعلم کرده
باز این ســـر آشفته
مشغــول توهّم شد
یکبار دگـــر یک زن
در زندگی ام گم شد
یکبـــــار دگر دستی
آلـوده به خونم شد
جادوگـــــر بدجنسی
همرنگ جنــــونم شد
چشمــــــان تو افتاده
در برزخ سیـــــــگارم
تصویـــــر تو را دیدم
در هر نخ سیـــــگارم
یک قصه ی بغض آلود
تا مــردن من بس بود
پایان غــــــم انگیزش
چون روز ، مشخص بود
#مهدی_حبیبی
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر ۱۳۹۶ ساعت 2:7 توسط مهدی حبیبی
|
این وبلاگ، پر است از شعرهای شاعری که خود را شاعر نمی داند ولی شعرهایش را دوست دارد. برای دل خود می سراید تا شاید با شعر آرامش بیابد.