حضرت احساس
با گم شدنت حضرت احساس ترک خورد
آماده ی رفتن که شدی یاس ترک خورد
در چشم تو غلتید دو تا دانه ی الماس
بر گونه ی من دانه ی الماس ترک خورد
تا رایحـــه ی موی تو در مزرعه پیچید
دیدم که به هنگام درو ، داس ترک خورد
غیــــر از هدفی پاک ندارم به دلم هیچ
بعد از تو ولی وجهه ی اخلاص ترک خورد
وقتی همه ی چیز منی ، بی همه چیزم
با دیدن من واژه ی افلاس ترک خورد
از طعم لبت هیچ لبی را نچشـــــاندی
لبهای تو با این همه وسواس ترک خورد
مهدی حبیبی
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد ۱۳۹۷ ساعت 23:3 توسط مهدی حبیبی
|
این وبلاگ، پر است از شعرهای شاعری که خود را شاعر نمی داند ولی شعرهایش را دوست دارد. برای دل خود می سراید تا شاید با شعر آرامش بیابد.