با آمدن پاییز...
با آمدن پاییـــــــــز
بــــــوی قدمت آمد
ایـــــــــــام عزاداری
ایـــــــــام غمت آمد
در قصه ی جانسوزت
یک عالمــــه غم داری
تا کرب و بلا باشـــــد
هردم تو علمـــــداری
اسطـــوره ی بی باکی
زخمــی شده ابرویت
دریای خروشـــان هم
شرمنـده شد از رویت
یاران شمـــــــــا اندک
دشمن که هزاران بود
خشکیــــــــدگی لبها
زیر ســـــر باران بود
ارباب ، شمـــــا رفتی
دنیـــــا کمرش خم شد
در کوچه ی مان هرشب
بعد از تو محـــــرم شد
#مهدی_حبیبی
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۶ ساعت 14:33 توسط مهدی حبیبی
|
این وبلاگ، پر است از شعرهای شاعری که خود را شاعر نمی داند ولی شعرهایش را دوست دارد. برای دل خود می سراید تا شاید با شعر آرامش بیابد.