اطراف دلت کوچـه ی بن بست ندیدی؟
من مست غزلهای توام ،مست ندیدی؟

هرچنــــد که بر قلب تو دیوار کشیدند
اما دو سه تا پنجره هم هست ، ندیدی؟

نشنـــاختی ام تا به من افتاد نگاهت
تقصیر خودت نیست ، تهیدست ندیدی

یک پنجره ، یک توپ ، دو تا کودک گریان
آن شیشه هنوزم نشکسته ست ندیدی؟

با عشق تو هی خورد ورق صفحه ی تقویم
هی خاطره بر خاطره پیوست ، ندیدی؟

از گرمی دستــان تو تا سردی دستم
این فاصله انداره ی مرگ است ندیدی؟

 

مهدی حبیبی