وقت رفتن گوشه ی چشمی نگاهم می کنی؟
وقت رفتن ، غرق در افسوس و آهم می کنی؟

وقت رفتن اشکهایت را نشانم می دهی؟
وقت رفتن بغضی از آتش فشانم می دهی؟

وقت رفتن دستهایت را به دستم می دهی؟
وقت رفتن با غرور خود شکستم می دهی؟

وقت رفتن روبرویم لحظه ای می ایستی؟
مثل هرشب وقت رفتن هم کنارم نیستی؟

طعم تلخ این جدایی را خودت هم می چشی؟
وقت رفتن خانه ی دل را به آتش می کشی؟

وقت رفتن می زنی لبخند یا دیرت شده؟
این شب تاریک یلدا دست و پاگیرت شده؟

وقت رفتن از غروب سرد پاییزی نگو
لااقل تا من نگاهت می کنم ، چیزی نگو

وقت رفتن در دلم جز حسرت و تشویش نیست
وقت رفتن شد ، بگو رفتن دروغی بیش نیست



مهدی حبیبی